.
.
.
انگشت اشاره شان روی ماشه بود . مقابل دیواره ی سیمانی ، ایستاده بودند ام و دستهایم را از پشت بسته بودند . هرم گرمای نیمروزی ی تابستان مستقیم جمجمه ام را نشانه رفته بود و عرق از پیشانی م قطره قطره می چکید و مژه هایم خیس می شد و سنگین ، و هرچه می کردم ، باز ، دیدم تار می ماند ، و دستی نبود تا عرق از چشم ها بِستُرَم . مغزم از هر فکر و خیالی لبریز . افکار پوچ و کوتاه و زود گذر همه ی ذهن ام را آکنده بود . لحظه ای به نانوای محله ، دمی دیگر غم پدرم ، چشمان منتظر خواهرم بدیده می آمد و دستان رو به آسمان مادر ، برادرم از نردبان بالا می رفت و من نردبان را نگه داشته بودم _ آهان پسرک توی کوچه _ برگ سوخته از آفتاب نسترن _ همکلاسی ی سال اول دبستان با آن لباس های همیشه چرک و کثیف ش
دوباره مژه م سنگین شده بود . هنوز نتوانسته بودم تشخیص بدهم که چند نفر روبروی من به انتظار فرمان ایستاده اند تا ظفرمندانه قلب یک مرد دست بسته را هدف بگیرند .
پدرم فریاد می زد پس این پاکت سیگار من کو ؟!! خندیده بودم . پاکت اش را من برداشته بودم _ هنوز کسی نمی دانست که سیگار می کشم _ پسر همسایه بستنی ی قیفی اش را لیس می زد و می دوید _ آآآخخخخ ، چکش را کوبیده بودم روی دستم ، کارفرما داد زد ، حواس ت کجاست بچه ؟!!! _ مادرم شب ضماد گذاشت _ صدای پایی محکم و پر قدرت نزدیک می شد ، زمین لرزید انگار _ پسر تازه وارد ، شده بود عزیز صاحبکار ، مدام داخل دفترش بود و کمتر تن به کار می داد _ مادرم گفت حالا َکه مشغول کار شدی باید کم کم به فکر دامادی ت باشیم _ به ش چشمک زدم و گفتم اگه خیلی هنرداری بابا رو داماد کن که از شدت بی توجهی هات عزب مونده ، طفلک مادرم ریز خندید که اون خودش هنرمنده ،، تو غصه ش رو نخور _ تو کوچه ، یهو دسته ی موتورم قفل شد و با سرعت خوردم به دیوار ، موتور افتاد روی پای چپ م و شکست _
سرکارگرمون بی خونه مونده بود و روش نمی شد بره خونه ، پیش همه بغض ش ترکید ، صاحبکار گفت قراره یه وام بگیرم و بهت مساعده میدم _ وام گرفت ولی پسر تازه وارد از فردای اون روز با موتور می اومد _ خواهرم پیراهن گلدار خیلی دوست داشت ، وقتی پارچه رو به ش دادم پرید تو بغلم و محکم بوس ام کرد _ شوق توی چشای پدرم نشست _ مادرم خندید _ برادرم گوشه ی اتاق یواشکی گفت چه کار خوبی کردی داداش _ سرکارگرمون از بلاتکلیفی داشت دیوونه می شد _ با بچه ها قرار گذاشتیم هر کدوم یه مبلغی بذاریم و کمک اش کنیم _ من دست م خالی بود ، موتورمو فروختم ، گفتم دوچرخه هم کار منو راه میندازه _ صاحبکار حقوق مون رو نداد ، گفت از سفر که برگشت پرداخت می کنه _ روز بعد پسر تازه وارد هم نیومد .
فرمانده داد زد : هدف ...
یکی از بچه های کارگاه اعتراض کرد ، همون لحظه اخراج شد ، وقتی می رفت بیرون تا صاحبکار بشنوه بلند گفت : بچه ها من این خوک کثیف رو می کشم _ پسر همسایه قطره ی بستنی یی رو که رو دست ش چکیده بود ، لیس زد و با چشای براق ش به من خندید _ گچ پام رو که باز کردم احساس کردم چقدر این پام لاغر شده ، انگار جون نداره و یه وصله ی ناجوره _ پسر ش برای تحصیل رفت اروپا _ بچه ها ۸ ماهه حقوق نگرفتن _ پک آخر رو به سیگار زدم و انداختم ش کنار خیابون ، پیرمرد رهگذر گفت : نکش پسرم ، تو حیفی _ لبخند دخترکی رو که توی پیاده رو دست مادرش رو گرفته بود، جواب دادم _ اعتراض کردیم ، گفت وقتی پول نیست چه کار کنم ؟!! کف دست ش رو آورد بالا ، جلو صورت مون گرفت و گفت: مو می بینین بکنین _ پسر تازه وارد ، پله ها رو دو تا یکی رفت بالا _ خورشت قیمه ی مادرم حرف نداشت ، خود زندگی بود _ پدرم آروم گفت دست ت درد نکنه زن _ تو صف نونوایی همه کلافه و عصبی بودن ، از حرکات شون مشخص بود _ پرسید چند تا نون میخوای ؟ حواس م نبود ، گفت : هوی با توام ، چند تا نون میخوای ؟! _ ذهن م درگیر بود ، پشت سری زد روی شونه م ، جوون حواس ت نیست آ ، نوبت تویه _
تفنگ ها با صدای هماهنگ دست سربازها بحالت پیش فنگ در اومد _ لباس ها روی طناب رخت با باد می رقصیدن _ من رقص بلد نبودم _ خواهرم لی لی یی کرد و گفت من همینقدر بلدم _ پدرم خندید _ خورشید که غروب کرد ، گوشه ی اتاق کز کردم و سرم رو تکیه دادم به دیوار ، آروم تو حال خودم بودم _ تو کوچه تصادف شده و همه جمع شده بودن _ تا آمبولانس برسه ، پسر همسایه تموم کرد _ خودمو کشوندم جلو ، ته مونده ی بستنی کنارش بود ، نون از دستم افتاد _
سربازها یک چشمی منو نگاه میکردن و انگشت اشاره شان روی ماشه بود _ گفته بودم نمیخوام چشامو ببندین _ مادرم تو هر ملاقاتی ضجه می زد و پدرم بی صدا اشک می ریخت _ خواهر و برادرم بی تاب بودن _ قطره ی عرق روی پلکم سنگینی می کرد _ فرمان داد ، شلیک ... ، من اما همون لحظه ناخواسته پلک زدم ... ./
.
.
.
نوشته ی : ۲۰ / ۵ / ۱۴۰۴
.
.
.
برچسب:
نویسنده: رادین میرزاده